تبليغاتX
پادشاه فصل ها پاییز

 

چگونه مي توانم؟؟؟

 

(امكان؟) ...

 

 

چراكسي پاسخ مرا نمي دهد؟!

آهاي گلهاي ختمي و لبخندهاتان،

درخت انجير و صداي رويش جوانه هايت،

پروانه ي سفيد و بال هايت ...

 

من كه از شما - در نظر شما - چيز زيادي نخواستم

حتي همين آقا یا نمي دانم خانم عشق!

با آن طول و تاريخ بلند و آن همه دوست و آشنا!

و با آن واژه نامه ي پر برگ...

 

من فقط يك كلمه مي خواهم

     نه ... يك صدا

         نه... يك شكل

 

 

نه...

             نمي دانم

 

من فقط و فقط مي خواهم از او بگويم...

 

خانم ها و آقايانِ گل ختمي، درخت انجير، پروانه ي سفيد

معذرت مي خواهم كه مصدع اوقات شدم

 

ميدانم ...

 

براي گفتن از او  و گفتن ِ او

بايد بارها و بارها بالاتر از ابرها بروم

 

  يا

       در عمق تيرگي پاكترين پاكها...

 

                در عمق چشم هايش...

 

 

                                       18 فروردين 87

                                       با تماميت زيبايي ها و آرزوها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:6  توسط مسعود رضاوند  | 

در انتظار تو

جز آسمان،

جایی برای جستجویت نیافتم

 

در انتظار تو

نگاهم بر آسمان بود

            

                           ...ماه شدم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:5  توسط مسعود رضاوند  | 

برگزاری جشنواره ای علمی مختص علوم انسانی، برای من که عزیزترین ِ عزیزانم از فعالان فهیم و عاشقان اصیل این حوزه ی فوق العاده ارزشمند به شمار می رود، اتفاق« فرخنده» ایست.

از طرفی از آنجایی که یکی از دغدغه های همیشگی ام نظام آموزشی و نگاه رشته، مقطع و مدرک محور جامعه ام به علوم بوده، که باعث رنگ باختن ارزشهای بسیاری از رشته های  زیبا، غنی، پرفایده و پرکاربرد، البته فقط در نظر مسببان این امر و عامه مردم (وگرنه : قدر زر  زرگر بداند، قدر گوهر گوهری)  شده است، برای من برگزاری این جشنواره اتفاق خجسته ایست.

با صرف نظر از نکات ناخوشایندی که با مرور اساسنامه، ارکان و سایر موارد اجرایی این جشنواره متوجه آنها خواهیم شد، که از جمله آنها می توان به جوایز نقدی برگزیدگان جشنواره که در مقایسه با جوایز برگزیدگان سایر زمینه ها، چون برگزیدگان ورزشی مبالغ ناچیزی به شمار می روند ( که البته مطمئنا چون همیشه این موضوع در نظر بلند عالمان و قلم به دستان این حوزه اصلا به چشم نخواهد آمد) در مجموع برگزاری این جشنواره نوید توجهی بیشتر و شاید درخور به حوزه ی ارزشمند و فرهنگ ساز علوم انسانی را با خود به همراه خواهد داشت.

وب سایت جشنواره ی فارابی

 

 

تو و من گم شده در یکدگر مبارک باد،

حلول عشق تمام تو در تمامیت ما...*

 

-------------------------------------------------------------------

*از حسین منزوی (با تصرف و متعاقبا عذرخواهی از این بزرگ!)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:48  توسط مسعود رضاوند  | 

 

اخیرا مستندی از شبکه چهار پخش شد که روایتی بود از زندگی خانمی که در اوان جوانی و با سادگی دل، دل به مردی سپرده بود که بعدها از او چیزی جز مشتی دروغ در ذهن این خانم باقی نمونده بود. حاصل ازدواج این دو، که خیلی زود به جدایی انجامیده، دو فرزند و نتیجه تلخ و تلخی دیگر بوده که شاید پاداش سادگی دل و عدم آگاهی این خانم و به خاطر زیر پا رفتن ارزشهای انسانی در کشوری باشه که داعیه ی مضامین انسانی و اسلامی اون گوش فلک رو کر کرده : اون نتیجه ی تلخ چیزی نیست جز بیماری ایدز .

بیماری ای که با گذشت چندین سال از کشف و شناخت اون، هنوز در کشور ما شناخته شده نیست و حتی آمار دقیقی هم از تعداد مبتلایان به این بیماری در ایران در دست نیست و هیچ اقدام نظام مندی هم برای مبارزه با این بیماری مهلک صورت نگرفته.

 

AIDS Robbin 

 

هم اکنون این خانم، جدای از وقتی که فرشته وار برای حمایت از دو فرزند خود (دو فرزندی که خبر سلامتی و عدم ابتلای اونها و امید به فردای زیبایشان، غم بیماری سخت مادر رو برای او به دست فراموشی سپرده ) صرف می کنه، بقیه وقت خودش رو صرف کمک به مبتلایان این بیماری و آگاه سازی عموم مردم در موسسه ای به نام  رنگین کمان  می کنه. موسسه ای که وسیله نقلیه ی معدود پرسنل مشفول به کارش، بر خلاف معمول، ماشین آنچنانی نیست و مراجعین اون، افرادی هستند که علاوه بر مشکلات اجتماعی فراوانی که باز هم به خاطر فقر آگاهی جامعه ی ما گریبانگیر اونهاست و اغلب افرادی مطرود محسوب می شن، دچار مشکلات فراوان روحی و جسمی نیز هستند و کسانی هستند که در صورت پیشرفت بیماری اونها ( که متاسفانه با گذشت زمان امریست قطعی) نیاز به داروهایی خواهند داشت که هزینه های بسیار بالایی رو بر اونها تحمیل خواهد کرد( ماهانه حدود 300 یا 400 هزار تومان)، و این مرحله ایست که هیچ کمکی از جانب هیچ ارگان دولتی و غیر دولتی با هر شعاری و حرفی متوجه اونها نیست ...

 

 

« رنگین کمان نتیجه آشتی پرتو طلایی خورشید است با طراوت آسمان باران زده، و

دیدن آن بستگی به زاویه دید بیننده دارد و اینکه او بخواهد آن را ببیند یا نه ؟» ...

 

 

در این باره : (شش سال با ایدز/ آفتاب)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:21  توسط مسعود رضاوند  | 

بیابان را سراسر مه گرفته است.

چراغ قریه پنهان است

موجی گرم در خون بیابان است

بیابان، خسته

  لب بسته

    نفس بشکسته

      در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهسته

                                               از هر بند ...

 

چه اتفاقی برای ما افتاده؟ چرا عادت کردیم به ندیدن؟ چرا عادت کردیم به نگفتن؟ چرا عادت کردیم به عادت کردن؟

چرا 16 آذر های ما هرسال بی رمق تر از سال گذشته سپری می شه؟ چرا با هم و همراه  هم نیستیم؟ در حالی که فقط «چوب الف» بر سر ما باقی مونده و صدایی جز صدای «ترکه ی بیداد و ستم» به گوش نمی رسه؟

چرا «بغض و آه» همدیگه برامون بی اهمیت شده؟ چرا اجازه می دیم که ارزش هامون از ما گرفته بشه؟

چرا نشریات و ارگان های اجتماعی ما (حتی در آستانه ی روز دانشجو) بسته می شن و از سوی ما هیچ اتفاقی حتی در شرف افتادن هم نیست؟

 

... یعنی بار مسئولیت انقدر سنگینه که ارزش و بهای آزادی قربانی اون بشه؟ (1)

 

...«-بیابان را سراسر مه گرفته است

با خود فکر می کردم که

مه گر همچنان تا صبح می پایید

مردان جسور از خفیه گاه خود

به دیدارعزیزان بازمی گشتند.»...(2)

 

کاری از سهراب سپهری 

 

--------------------------------------------------------------------------

(1) زیگموند فروید: «بيشترمردم علاقه چنداني به آزادي ندارند، چون آزادي مستلزم و متضمن مسئوليت است و بيشتر مردم از مسئوليت واهمه دارند»

           (به نقل از تنها فهمیده ی خوب احساسم، مهربانترین آفریده ی آفریدگارم)

 

(2)  دو قسمت از شعر «مه» / احمد شاملو / دفتر «هوای تازه»

از مجموعه «در جدال با خاموشی»، کتابی که برای من فقط یک کتاب نیست...

        

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 2:42  توسط مسعود رضاوند  | 

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب

که باغها همه بیدار و بارور گردند

بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید

به آشیانه خونین دوباره برگردند*...

 

مدت زیادی از اعلام احکام دانشجوهای دانشگاه امیرکبیر نگذشته که خبر از دستگیری دانشجوهای دانشگاه علامه و دانشگاه اهواز به گوش می رسه، تا ادامه ای باشه بر روند تلخی و اثباتی دوباره بر مرگ انسان و انسانیت و «دروغ بزرگ و مشهوری چون آزادی...».

 

این خبر ها رو در حالی می شنوی که هنوز طعم تلخ دلهره ی تک تک نفس هایی رو که به خاطر لحظه ای «دور نبودن» و به خاطر رفاه موجود(!) در همین محل (دانشگاه) به شماره افتاده بودن رو از یاد نبردی؛ چراکه امروز دانشگاه تعریف تازه ای به خود گرفته، همانطور که ناپاک و پاک ...

 

با آرزوی همه آزادی و آزادگی ...

 

------------------------------------------------

*دکتر شفیعی کدکنی/در کوچه باغهای نشابور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:15  توسط مسعود رضاوند  | 

چقدر تلخه دیدن چهره ی تکیده و ناراحتی یک دوست قدیمی، چقدر تلخه لمس اضطراب عزیز دل، چقدر تلخه دیدن آدمایی که به خودشون اجازه ی دیدن هرکسی رو به هر چشمی و هر رفتاری رو با هر کسی، خیلی راحت تر و حق به جانب تر از اون چیزی که فکرشو بکنی می دن، چقدر تلخه دیدن چشم هایی که خیلی وقته که خیلی چیزها رو نمی بینن و دل هایی که خیلی وقته خیلی چیزها رو از یاد بردن، و تلخ تر دیدن آدمایی که هنوزم که هنوزه خوب بلدن که از این آبی که خیلی وقته که در بیشه ای نه چندان دور گل شده،  ماهی بگیرن.

چه قدر تلخه که هنوز مجبوری شاهد انتظار چشم ها و دست ها باشی، چقدر تلخه وقتی که خشم و حسرت رو توی هر کلمه و سوال و نامه ای حس می کنی، نامه ها و بیانیه هایی که مدت هاست ذهن هر انسانی رو که هنوز قدرت دیدن داره و هنوز زورق بدین گرداب نسپرده، به خودشون مشغول کرده، سوالها و نامه هایی که خدا می دونه که چه کسی و چگونه به اونها پاسخ خواهد گفت، پاسخ...؟!

 

 

اما پانزدهم این ماه به تمامی مهر، تولد سهراب بود، بزرگی که شاید پاکی او برای لحظه ای هرچند کوتاه پناهی باشه در برابر این پلشتی ها و نا پاکی ها ...

 

 

مرگ رنگ*

 

رنگی کنار شب

بی حرف مرده است.

مرغی سیاه آمده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شکست.

سرمست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست.

 

در این شکست رنگ

از هم گسسته رشته ی هر آهنگ.

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید

با گوشوار پژواک.

 

مرغ سیاه آمده از راههای دور

بنشسته روی بام بلند شب شکست

چون سنگ، بی تکان.

لغزانده چشم را

بر شکلهای در هم پندارش.

خوابی شگفت می دهد آزارش :

گل های رنگ سر زده از خاک های شب.

در جاده های عطر

پای نسیم مانده ز رفتار.

هردم پی فریبی، این مرغ غم پرست

نقشی کشد به یاری منقار.

 

بندی گسسته است.

خوابی شکسته است.

رویای سرزمین

افسانه ی شکفتن گل های رنگ را

از یاد برده است.

بی حرف باید از خم این ره عبورکرد:

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.

 

 اثری از سهراب سپهری

 

نامه ی دفتر ادوار تحکیم وحدت/ خبرگزاری نوروز

 

----------------------------------------

*سهراب سپهری/ دفتر مرگ رنگ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:56  توسط مسعود رضاوند  | 

پس از گذشت بیش از یک ماه از اجرای کنسرت استاد محمد رضا لطفی، مرور نوشته ها و گفته هایی که بعد از اجرای کنسرت نوشته و گفته شدند، یادآور واقعیات تلخی پیرامون بخش فرهنگ و هنراین مملکت هستند.

نوشته ها و اظهار نظرهایی که جز در مواردی انگشت شمار، از حداقل غنای علمی هم برخودار نبودند و هر کسی در هر مقام و منزلتی اجازه ی بحث تخصصی در مورد نحوه ی برگزاری کنسرت، را به خود می داد.

از بحث ها و نوشته های غیر علمی و و بعضاً غرض ورزانه که با حداکثر استفاده ازشرایط موجود و عدم رعایت مراتب احترام – که شایسته ی هر بزرگ موی سپید کرده ایست و نه فقط بزرگی چون محمد رضا لطفی – و نادیده انگاشتن پیشینه ی درخشان استادی گرانقدرکه سهم بسزایی در پیشرفت موسیقی ایرانی داشته است، پدید آمدند  که بگذریم، آنچه باقی می ماند معدود نقدهای علمی است که آشنایان به حق و دلسوختگان این موسیقی فاخر نگاشتند و البته واقعیت های تلخ تری که رفتارها و گفتارهای بزرگان موسیقی و همراهان پیشین محمد رضا لطفی گواه آنهاست.

عملکرد های احساسیه کسانی چون پرویز مشکاتیان و شهرام ناظری که چهره ی نو یافته ی جامعه ی موسیقی ایران را بر همگان(!) آشکار ساخت و از فضای نا سالم حاکم بر روابط موسیقیدانانی که همراهی آنها تعالی موسیقی را به دنبال خواهد داشت، دیگر بار پرده برداشت.   

 

 

 

دراین باره:

 

همیشه در میان (پیمان سلطانی : رهبر ارکستر ملل)

 

او رفته با صدایش(محسن شهرنازدار /به نقل از شرق، شرقی که به نا حق بسته شد)

 

تندی و پرخاش هیچ سودی ندارد ( مهران مهرنیا/در پاسخ به انتقاد پرویز مشکاتیان/ به نقل از شرق فایل PDF) 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:58  توسط مسعود رضاوند  | 

 و اینک : پادشاه فصل ها پاییز
چه فصل زیباییست این پاییز: مهر است و مهر است و مهر...
انقدر زیبا که من بیش از یک ماه جلوتر و البته برای همیشه به استقبال اون می رم...                           البته با اجازه ی آقا مهدی اخوان ثالث بزرگ که مطمئنا مهربانتر از این حرف هاست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:3  توسط مسعود رضاوند  | 

 

در لحظه لحظه ی افکار تو

پرواز پروانه ای که آشناست رنگ و بوی آن

- رنگ بی رنگی-

در قعر پنجره ای که روزنه ایست

تا با خود برده باشد تو را

تا نور

    تا گل های ختمی

        تا باد

           و

             تا  تاک

گویی سفیری است از جنس آسمان

سفیری است از مأمن پاکی و مهر

و سفیری است « آبی تر از صداقت»٭ ...

 

 14:50 سه شنبه

 

------------------           

٭از ترکیبات بدیع تنها فهمیده خوب احساس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 15:27  توسط مسعود رضاوند  | 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می برند

عیب جوان و سرزنش پیر می کنند

 

 امروز این غزل حافظ چه شرحی می تونه باشه بر وقایع و چه دادی و چه دادخواهی. وقتی دوباره ودوباره شاهد این بودی که به راحتی وارد حریم خصوصی آدمها می شن و افکاری رو که حول افلاک در گردش بودند و« پرنده هایی رو که به جستجوی جانب آبی رفته اند» رو به معیارهای پست زمینی آلوده می کنند.

 

« ... در سرزمین قدکوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفرکرده اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظام نامه ی قلبم

کار حکومت محلی کوران نیست...»٭

 

----------------------

٭ تنها صداست که می ماند/ فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 1:33  توسط مسعود رضاوند  |